مرگ وارتان
نمیدونم این شعر جه اعجازی داره که اینطوری میتونه در دل رخنه کنه خیلی وقتا این شعر خودش پا برهنه میاد تو افکارم و زمزمه میشه شایید توضیحاتی که شاملو ی بزرگ در وصف وارتان ذکرکرده باعث شده که این شخصیت در وجود من تبدیل به بزرگ مردی مبارز و ازادی خواه بشه ...
« ـ "وارتان"! بهار خنده زد و ارغوان شکفت.
در خانه، زیر پنجره گل داد یاس پیر.
دست از گمان بدار!
با مرگ نحس پنجه میفکن!
بودن به از نبود شدن، خاصه در بهار. . . »
"وارتان" سخن نگفت.
سرافراز
دندان خشم بر جگر خسته بست و رفت. . .
« ـ "وارتان"! سخن بگو!
مرغ سکوت، جوجۀ مرگی فجیع را
در آشیان به بیضه نشسته است!»
"وارتان" سخن نگفت.
چو خورشید
از تیرگی بر آمد و در خون نشست و رفت. . .
"وارتان" سخن نگفت
"وارتان" ستاره بود
یک دم درین ظلام درخشید و جست و رفت. . .
"وارتان" سخن نگفت
"وارتان" بنفشه بود
گل داد و
مژده داد: «زمستان شکست!» و
رفت. . .
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم بهمن ۱۳۸۹ ساعت 8:20 توسط midmid
|