نمیدونم این شعر جه اعجازی داره که اینطوری میتونه در دل رخنه کنه خیلی وقتا این شعر خودش پا برهنه میاد تو افکارم و زمزمه میشه شایید توضیحاتی که شاملو ی بزرگ در وصف وارتان ذکرکرده باعث شده که این شخصیت در وجود من تبدیل به بزرگ مردی مبارز و ازادی خواه بشه ...

 

« ـ "وارتان"! بهار خنده زد و ارغوان شکفت.
 در خانه، زیر پنجره گل داد یاس پیر
.
 دست از گمان بدار
!
 با مرگ نحس پنجه میفکن
!
 بودن به از نبود شدن، خاصه در بهار
. . . »
 
 "وارتان" سخن نگفت
.
 سرافراز
 دندان خشم بر جگر خسته بست و رفت
. . .

 « ـ "وارتان"! سخن بگو!
 مرغ سکوت، جوجۀ مرگی فجیع را
 در آشیان به بیضه نشسته است


 "وارتان" سخن نگفت
.
 چو خورشید
 از تیرگی بر آمد و در خون نشست و رفت
. . .


 "وارتان" سخن نگفت
 "وارتان" ستاره بود
 یک دم درین ظلام درخشید و جست و رفت
. . .

 "وارتان" سخن نگفت
 "وارتان" بنفشه بود
 گل داد و
 مژده داد
: «زمستان شکست!» و
 رفت
. . .